خانه / مقالات / زبان شناسی / رابطه‌ی بین مقوله های زبان شناختی و جهان بینی
نسبیت زبانی
زبان و تفکر

رابطه‌ی بین مقوله های زبان شناختی و جهان بینی

جهان پیرامون ما واقعیتی است که وجود دارد، اجسام، اشیا، اتفاقات، رویدادها، واکنش‌ها، خواص و بسیاری چیزهای دیگر که دنیای خارج ما را به وجود می‌آورند؛ همچنین احساسات، عواطف و مفاهیم مجرد را می‌توان جزء جهان پیرامون به حساب آورد. این واقعیات جهان اطراف فی نفسه به طور مستقل وجود دارند. آنچه که طبق فردینان دو سوسور از پیش وجود خارجی ندارند، مفاهیم هستند. مفاهیم، آن تقسیم‌بندی و مرزبندی‌هایی است که زبانی خاص بر واقعیات جهان خارج اعمال می‌کند. از همین جا می‌توان این نتیجه را گرفت که زبان تصویر درستی از واقعیت جهان خارج به دست نمی‌دهد. همچنین این را می‌دانیم که هر زبانی تصویر متفاوتی از واقعیت جهان خارج به دست می‌دهد. برای نمونه می‌توان به مثال معروف رنگواژه‌ها اشاره کرد. زبان‌های گوناگون برای بیان واقعیت ثابت رنگ در جهان خارج از شیوه‌های گوناگون استفاده می‌کنند. به عنوان مثال می‌توان به زبان ناواهو که زبان یکی از قبایل سرخ‌پوست امریکاست اشاره کرد. زبان فارسی برای اشاره به طیف پیوسته‌ی نور که نمی‌توان خط قاطعی بین آنها کشید و مشخص کرد کدام نور از کجا شروع و به کجا ختم می‌شود، هفت واژه دارد. این در حالی است که زبان ناواهو تنها دارای سه واژه است.

از کل مباحث گفته شده می‌توان به این نتیجه رسید که «چون تقسیمات زبان بر تقسیمات جهان خارج منطبق نیست و چون ما در قالب مقولات زبان فکر می‌کنیم، پس ما جهان را آن ‌چنان درک می‌کنیم که زبان برای ما ترسیم می‌کند. از طرف دیگر چون زبان‌های مختلف تصویرهای متفاوتی از جهان به دست می‌دهند پس هر زبانی «متافیزیک مخفی و خاص خود» دارد که سخنگویان آن در قالب مقولات نسبی آن جهان را ادراک می‌کنند؛ به عبارت دیگر سخنگویان زبان‌های مختلف، جهان‌بینی‌های متفاوت دارند.» (باطنی، ۱۳۸۰: ۱۸۸) این همان نسبیت زبانی است که به نام نظریه‌ی ساپیر-ورف معروف است.

ساپیر در کتاب معروف خود به نام زبان در واقع پیشنهاد می‌کند که تفاوت بین زبان‌ها صرفاً تفاوت در رو بیان یک سری از تجارب مشترک است تا تفاوت در خود تجارب. (ساپیر، ۱۹۲۱: ۲۱۸ به نقل از سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۲) با این وجود وی بعدها نظر خود را عوض می‌کند. مثلا بیان می‌دارد که (۱۹۲۹: ۲۰۹ به نقل از سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۲) «آدمی تنها در یک دنیای عینی یا دنیای فعالیت‌های اجتماعی زندگی نمی‌کند. بلکه خیلی بیشتر در خدمت زبان خاصی است که وسیله‌ی بیان در آن جامعه شده است.»

زبان و تفکر

ورف اظهار می‌دارد که فقط مقولات دستوری خاصی در هر زبانی به صورت آشکار وجود دارند. به عنوان مثال می‌توان به زمان دستوری گذشته و حال در افعال صرفی زبان انگلیسی اشاره کرد. در کنار این تعداد مقولات دستوری آشکار، مقولات پنهان بسیاری در هر زبانی یافت می‌شوند. به عنوان مثال در زبان انگلیسی اسم‌های کشورها و شهرها مقولات پنهان آن زبان را تشکیل می‌دهند؛ چرا که در ظاهر، اگر چه این اسم‌ها با اسم‌های دیگر زبان انگلیسی تفاوتی ندارند، اما نمی‌توانیم به جای آنها بعد از حروف اضافه‌ی in، at، to، from از ضمیر استفاده کنیم. (ورف ۱۹۴۵:۹۲ به نقل از سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۴) بنابراین در زبان انگلیسی می‌توان جمله‌هایی نظیر I live in it. که ضمیر it به گروه‌هایی نظیر that house یا the basement اشاره کند؛ اما اگر مثلاً به Kendal یا Bulgaria اشاره کند نمی‌توانیم جمله‌ای شبیه به جمله‌ی بالا را بیان کنیم؛ اگر چه جملاتی نظیر I live in Kendal یا I live in Bulgaria کاملاً قابل قبول هستند. ورف احساس می‌کرد که این مقولات پنهانِ زبان‌ها در ایجاد جهان‌بینی سخنگویان زبان نقش اساسی‌تری را بازی می‌کنند. این به آن جهت است که مقولات ظاهری زبان صرفاً به صورت عادتی فراگرفته می‌شوند، اما مقولات پنهان زمانی می‌توانند مورد استفاده قرار گیرند که ویژگی‌های نمایی‌ای که آنها مورد اشاره قرار می‌دهند، توسط سخنگویان زبان، واقعی تصور شوند. در دعای استسقای هوپی زبان‌ها، به نظر می‌رسد که از ابرها طوری صحبت می‌شود گویا که موجود زنده هستند. ورف اشاره می‌کند که تنها از این طریق نمی‌توان فهمید که آیا این طرز صحبت در واقع استعاره است یا یک مجاز مذهبی؛ یا این که هوپی‌ها واقعاً معتقد به زنده بودن ابرها هستند. با این وجود، تمایز بین زنده بودن و غیر زنده بودن در هوپی به صورت یک مقوله‌ی پنهان است. هر اسمی که برای اشاره به موجودات زنده مورد استفاده قرار می‌گیرد، به طریقی خاص جمع بسته می‌شود (حتی اگر زمانی که آن اسم به موجود زنده‌ای اشاره نکند.) بنابراین اسمی مانند «ابر» به همان طریق اسم‌‌هایی جمع بسته می‌شود که به موجودات زنده اشاره می‌کنند. این موضوع نشان می‌دهد هوپی زبان‌ها در حقیقت ابرها را موجودات زنده تصور می‌کنند. (سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۴)

اگر چه این مثال، گفته‌های ورف را در مورد اهمیت مقولات پنهان روشن می‌سازد، اما مثال خوبی برای تفاوت‌هایی نیست که ورف ادعا می‌کند بین دیدگاه‌های زبان هوپی و اروپاییان وجود دارد. در مورد قبل، مقولات زنده بودن یا غیرزنده بودن برای یک اروپایی چیزی عادی تلقی می‌شوند و تنها موضوعی که این جا اهمیت دارد جایگاه ابرها با توجه به این مقولات است. با این وجود، حتی در این جا نیز می‌توانیم یک موضع شکاکانه داشته باشیم. تصور کنید با قبیله‌ای برخورد کنیم که مسئله‌ی جنسیت در زبان آن‌ها یک مقوله‌ی ‌پنهان باشد، به طوری که تمام اسم‌هایی که به مادینه‌ها اشاره دارند پایانه‌های خاصی بگیرند و نیز تصور کنید که بسیاری از واژه‌ها که برای اشاره به اشیای غیرزنده استفاده می‌شوند مثل «سنگ»، «آب»، «ماه» به طبقه‌ی پنهان مادینه تعلق دارند، در حالی که واژه‌های دیگری چون «آهن»، «آتش»، «خورشید» به مانند واژه‌های نرینه رفتار کنند. پرواضح است که در این جا ورف اجباراً نتیجه‌گیری خواهد کرد که این قبیله، دیدگاهی انسان‌گونه به طبیعت داشته باشند، بنابراین هر چیزی زنده است و جنسیت دارد. در واقع چنین قبیله‌ای وجود دارد و کسانی جز فرانسویان نیستند. ولی واضح است که این قبیله چنین دیدگاهی ندارند. در این جا ورف نظریات خود را در مورد زبان‌های اروپایی به کار نمی‌برد، چون که اعتقاد دارد که پیشینه‌ی تاریخی مشترک اروپاییان باعث می‌شود که تجارب مشترک از جهان خارج داشته باشند. (سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۵) موضوعاتی که تاکنون به آن‌ها اشاره شد تمام چیزی نیست که ورف به آن‌ها اشاره می‌کند. ورف می‌گوید: «چیزی که بیشتر از همه باعث تعجب می‌شود این است که بفهمیم تعمیم‌های کلی متفاوتِ جهان غرب مثل زبان، سرعت، و یا ماده برای ساختن یک تصویر از جهان خارج ماده‌ی اصلی را تشکیل نمی‌دهند. (۱۹۴۰: ۲۱۶ به نقل از سمپسن ۱۹۸۰: ۸۵) به عنوان یک مثال خاص می‌توان باز هم به زبان هوپی اشاره کرد و از آن به عنوان یک زبان بدون زمان نام ببریم. این زبان، زمان را به صورت یک پدیده‌ی خطی (دو بعدی) نمی‌شناسد، به طوری که بتوان آن را اندازه‌گیری کرده و به واحدهایی مثل بُعدهای فضایی تقسیم‌بندی کرد. بنابراین هوپی زبان‌ها هیچ گاه از واژه‌های مکانی (فضایی) برای اشاره به پدیده‌های زمانی، همان طوری که در زبان‌های اروپایی مرسوم است، استفاده نمی‌کنند. همچنین زبان هوپی فعل‌هایی دارد که در مقایسه با حالت مرسوم افعال اروپایی، زمان ندارد. و بنابراین از آن جایی که هیچ مفهوم زمان وجود ندارد مفهوم سرعت هم که نسبت مکان به زمان است، وجود نخواهد داشت. زبان هوپی هیچ واژه‌ای برای مفهوم «تند» یا «سریع» ندارد. ورف ادعا می‌کند که اگر قرار بود هوپی زبان‌ها به جای اروپایی‌ها تئوری‌های پیچیده‌ی علمی را تولید کنند، علمی مثل فیزیک شکلی کاملاً متفاوت از آن چه اکنون دارد، خواهد داشت. (سمپسن، ۱۹۸۰: ۸۶)

موضوعی که این جا مطرح می‌شود ناتوانی ورف است برای توضیح تغییرات اساسی‌ای که در جهان‌بینی یک جامعه‌ی زبانی خاص اتفاق می‌افتد. (همان: ۸۸) از آن جایی که مقولات زمان و مکان را مطرح ساختیم، به عنوان مثالی واضح می‌توانیم به آلبرت اینشتین اشاره کنیم. نگاه جدید اینشتین به تعمیم‌های کلی فیزیک، مانند رویکردهای هوپی، به ظاهر کاملاً ناآشنا به نظر می‌رسد، به این وجود، وی به یک زبان اروپایی صحبت می‌کرد. اگر نگاهی به تاریخ علم بیندازیم، شاهد خواهیم بود که طی قرن‌های متمادی، علم بارها تغییرات بنیادینی در جهان‌بینی خود داده است که تقریباً تمامی آن‌ها در قالب زبان‌های اروپایی روی داده است. اگر فیزیک نیوتن چیزی بود که توسط زبان به نیوتن ارایه شده بود، آیا امکان تغییر اساسیِ آن بوسیله‌ی اینشتین وجود می‌داشت، در حالی که هر دو به زبان‌های اروپایی صحبت می‌کردند.

این موضوع در باورها و اعتقادات افراد یک زبان نیز به وقوع می‌پیوندد. اگر چه ممکن است یک سری از اعتقادات و باورها در میان قومی که به یک زبان صحبت می‌کنند، وجود داشته باشد که به نظر غیر قابل انکار و نقض می‌رسند، اما با این وجود، همیشه امکان تغییر این اعتقادات توسط افرادی از همان زبان وجود دارد. اگر زبان تعیین‌ کننده‌ی این اعتقادات و باورها بود، آیا امکان تغییر آن‌ها وجود می‌داشت. (سمپسن، ۱۹۸۰)

ستاینبرگ معتقد است: «اما اخیراً یافته‌های محققان دیگر نشان داده است که ادعای ورف در خصوص بی‌زمان بودن زبان هوپی، ادعای درستی نیست. برای مثال، گیپر مدتی طولانی را با یک خانوادۀ هوپی گذراند و به مطالعۀ زبان آنان پرداخت و دریافت که به رغم آنکه در این زبان زمان دستوری صوری وجود ندارد، برای اشاره به زمان مجموعه‌ای کامل از عبارات در اختیار است. اغلب این عبارات به صورت قیود و حروف اضافه ظاهر می‌شوند. … به اعتقاد مالوتکی، محقق دیگری که سالها در بین هوپیها زندگی کرده، «آنان [هوپیها] همواره زندگی روزانه‌شان را با زمان می‌گذرانند، اما نه مثل سفیدپوستان» (برگرفته از یک برنامه تلویزیونی در امریکا درباره زبان و ذهن در دهه ۱۹۸۰). تحقیقات مفصل او نشان می‌دهد که هوپیها از انواع اشارات زمانی مانند اوقات مربوط به درو، ماه، خورشید و رخدادهای مهم دیگر استفاده می‌کنند. ما نیز همین کار را در زبان انگلیسی انجام می‌دهیم؛ (Let’s go, when it gets dark یا I’ll fix it when the weather gets warm). مالوتکی بدقت چنین نتیجه‌گیری می‌کند (در همان برنامه تلویزیونی) که «انسانها به خاطر زبانهایشان با یکدیگر متفاوت نیستند، بلکه این تفاوت به تجربیات متفاوتشان برمی‌گردد. همه ما در ژرفای وجودمان یکی هستیم و جز این نمی‌تواند باشد.» (۱۳۸۶: ۱۸۲) استاینبرگ همچنین در این مورد می‌نویسد: «همچنین برخی از زبانها واژه‌های کمی برای اشاره به رنگها دارند. زبان دانی در گینۀ نو فقط دو رنگواژه دارد، یکی برای رنگهای روشن و دیگری برای رنگهای تیره. اگر زبان مبنای تفکر و درک طبیعت باشد، باید انتظار داشت که سخنگویان این زبان، با توجه به فهرست محدود رنگواژه‌هایشان، در تمایز رنگهایی که برای آنها در زبانشان واژه‌ای وجود ندارد با مشکل ادراکی مواجه شوند. اما پژوهشهای کای و مک‌دانیل و همین طور هیدِر و دیگران نشان داده که این چنین نیست. سخنگویان زبانهایی که تنها دو، سه یا چهار رنگواژه دارند، درست به اندازه زبانهایی که بیش از هشت رنگواژه دارند، قادر به تشخیص طیفهای رنگی قابل رؤیت می‌باشند. انسانها تفاوتها را می‌بینند، اما تا وقتی که دلیل مناسبی نداشته باشند برای این تفاوتها نامی در نظر نمی‌گیرند. این ادعا که به دلیل نداشتن واژه برای رنگها، نمی‌توان آنها را تشخیص داد مانند آن است که بگوییم اگر کسی اصطلاحات سی-بِمُل یا فا-دی‌یز را نداند، قادر به تشخیص شنیداری دو نُت موسیقی متفاوت نیست.» (همان، ۱۸۳)

زبان و تفکر

با وجود تمام نظریات بالاگفته، بعضی از تحقیقاتی که در این زمینه انجام گرفته است، نشان می‌دهد در مواردی ادعای ورف صحیح می‌باشد. به عنوان نمونه می‌توان به تحقیقی که جان لوسی انجام داده است، اشاره کنیم. وی زبان انگلیسی امریکایی را با زبان یوکاتک از نظر دستگاه شمار با هم مقایسه می‌کند. وی به این نتیجه می‌رسد که یوکاتکی‌ها بیشتر به جنس اسم (که به چیزی (عینی یا انتزاعی) در جهان خارج اشاره می‌کند.) توجه می‌کنند تا به شمار آن‌ها و این به این دلیل است که دستگاه شمار آن‌ها به این گونه است، در حالی که انگلیسی‌ها بیشتر به شمار اسم توجه می‌کنند و باز هم می‌دانیم که این موضوع در دستگاه شمار این زبان به این صورت است. (لوسی، ۱۹۹۲) البته تحقیقات دیگری در این زمینه در دیگر مقوله‌های زبانی چون رنگ، سببی و …  صورت گرفته است که همگی آن‌ها تقریباً به این نتیجه رسیده‌اند که زبان در نحوه‌ی تفکر افراد تأثیرگذار بوده است. (به عنوان مثال می‌توان به مقاله‌‌ی اول منابع مراجعه کرد. )

زبان و اندیشه مفاهیمی بسیار گسترده‌اند و برای هرگونه بحث جدی درباره‌ی این مفاهیم در فرضیه ساپیرـورف می‌بایست به مواردی چند توجه داشت. آیا همه‌ی ‌جنبه‌های زبان بر کل اندیشه مؤثرند؟ اگر پاسخ منفی باشد کدام یک از جنبه‌های زبان بر کدام جنبه‌های اندیشه اثر می گذارند؟ آیا همه‌ی‌ جنبه‌های شناخت به یک اندازه تأثیرپذیرند؟ این تأثیر به چه شکل و تا چه اندازه نیرومند است و در صورت وجود چه مکانیسم‌هایی در آن دخالت دارند؟ مسلماً این‌ها تنها پرسش‌های ممکن در این خصوص نیستند، و بررسی منابع مختلف تا حدی  این را نشان می‌دهند که گاهی اعتقاد مدافعان و یا عدم اعتقاد مخالفان آن از تکیه بر شواهد به دست آمده فراتر می‌رود. به عنوان نمونه در مواردی صرفاً به واسطه‌ی وجود یک تفاوت بین دو زبان چنین نتیجه‌گیری می‌شود که این تفاوت با اختلافات شیوه‌ی تفکر مرتبط بوده و به پیدایش تفاوت‌های شناختی می انجامد. از سوی دیگر این گرایش نیز دیده می شود که در صورت عدم تطابق تعاریف فرضیه با نتایج آزمایشاتی که بر جنبه‌ای خاص متمرکز شده‌اند، کل چارچوب فرضیه رد گردد.

منابع

  • Li, Peggy & Gleitman. “Turning the tables: language and spatial reasoning”. Cognition. Volume 83, Issue 3. (April 2002): 265-294

  • Sampson, Geoffrey. Schools of linguistics. London: Hutchinson. 1980

  • Lucy, John A. Grammatical Categories and Cognition: A Case Study of the Linguistics Relativity Hypothesis. Cambridge: Cambridge University 1992

  • استاینبرگ، دنی. روانشناسی زبان. گلفام، ارسلان. تهران: سمت. ۱۳۸۶

  • باطنی، محمدرضا. زبان و تفکر: مجموعۀ مقالات زبان‌شناسی. تهران: نشر آبانگاه. ۱۳۷۸  

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.